تبليغاتX
فقط دو بار زندگی می کنیم

فقط دو بار زندگی می کنیم

هدف زندگی دو چیز است،آنچه می خواهی به دست بیاور و سپس از آن لذت ببر

انسان ها و اعداد

از وقتی تصمیم گرفتم رشته ام رو از اقتصاد به ارتباطات تغییر بدم و در واقع از ریاضی به انسانی برم از این اقدامم به شدت حمایت می کردم . همیشه می گفتم یه فرمول از زمان نیوتون تا به حال داره تدریس می شه و این اعداد و رقم ها و فرمولا هیچ کاربردی تو زندگی ندارن و امروزه با یه دستور می شه به همه این نتایج رسید.

ولی از شما چه پنهون یه مدته که از رشته ام بدم اومده.

کاشکی یه چیز دیگه غیر از رسانه می خوندم

می دونی چیه وقتی می فهمی دارن گولت می زنن و بازم فریب می خوری خیلی حس بدی به آدم دست می ده نه؟

یادش به خیر با چه ذوق و شوقی یه معادله رو تا آخر می رفتیم و بعد متوجه می شدیم تو یه عملیات ساده اشتباه کردیم.

اما حالا چی؟ فقط یه سری تئوری که هر جور بخوای می تونی اثبات کنی و هر جور بخوای می تونی ردش کنی

ولی یکی از اساتید ریاضیات می گفت اعداد قبل از آدمها وجود داشتن و معتقد بود هر مشکلی رو با ریاضیات می شه حل کرد

الان هر کسی یه ذره دلش برای انقلاب و کشور می سوزه و حتی اونایی که ادعا می کنن دلسوز کشورن دنبال یه راه حل برای وحدت و اتحاد می گردن

ولی از نظر ریاضی تعریف کردن عدد" یک " خیلی سخته و به قول اون فیلم چینیه واقعا مبارزه است.

چون یک برگ " یک " است و یک درخت با هزاران برگ هم " یک "

انسان کامل کم پیدا می شه همونطور که اعداد کامل محدود هستن

در ریاضیات هر عددی که مجموع مقسوم علیه هاش (غیر از خودش) با خودش برابر باشه رو عدد کامل می گن

یادش به خیر چقدر دوست داشتیم یه عدد کامل پیدا کنیم.

مثلا:

       {3 ، 2 ، 1 } = مجموعه مقسوم علیه های6

6 = 3 + 2 + 1

یا مثل :

       { 14 ، 7 ، 4 ، 2 ، 1 } = مجموعه مقسوم علیه های 28

28  = 14 + 7 + 4 + 2 +1

اعداد کامل واقعا محدود هستن همانطور که انسان کامل. فقط همین رو بگم که پنجمین عدد کامل شناخته شده 33550336 هستش

من نمی دونم مجموعه اعداد کامل ، متناهی هستند یا نا متناهی تنها چیزی که می دونم اینه که عدد فرد کاملی وجود ندارد.

پس چرا آدمها تو تنهایی دنبال کمال می گردن؟ چرا از این اعداد درس نمی گیرن؟

راستی چیزی از اعداد مکمل ( صلح آمیز ) شنیدید؟

فقط یه مثال :  284و220

این دو عدد مکمل یکدیگرند به این ترتیب که جمع مقسوم علیه هاشون غیر از خودشون برابر اون یکیه

(......و۲۲ و۱۱ و۱۰و ۵ و۴  و ۲ و   ۱   )  ۲۲۰ 

امتحان کنید....خبلی قشنگه ،ببینید اعداد چقدر رمز و راز دارن

حالا علوم انسانی چی؟

آدم های زیادی هم مثل اعداد مکمل دارن و تعدادشون هم خیلی زیاده ولی انسان کامل هم مثل اعدا کامل کم پیدا میشه.

پی نوشت :

* امروز 13 دی ماهه و بیست و سومین سالگرد پدرم و این یعنی من بیست و پنج سالمه هنوز نمی دونم به چه رشته ای علاقه دارم.

* شاید در ادامه ادبیات یا موسیقی یا....خوندم

*خیلی وقت بود حرف دلم رو تو وبلاگم ننوشته بودم،دلم برای خودم تنگ شده

ایام عزت مستدام

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 10:3  توسط رسول   | 

«از جمله چیزهایی که برای قیام مسلمانان و مستضعفان جهان علیه چپاولگران جهانی و مستکبران جهانخوار لازم به تذکر است آن است که نوعا قدرتهای ستمگر از راه ارعاب و تهدید یا بوسیله بوقهای تبلیغاتی خودشان و یا بوسیله عمال مزدور بومی خائن شان مقاصد خود را اجرا می کنند در صورتی که اگر ملتها با هوشیاری و وحدت در مقابلشان بایستند موفق به اجرای آن نخواهند شد» 

 امام خمینی، صحیفه نور، جلد هیجدهم، ص 91.

طرح: بهمن وخشور 

پی نوشت :

یه آدم چقدر می تونه ... ده پرو باشه آخه؟؟ آدم از این منفورتر نبود برا پرسپولیس؟

باور کن اگه شش هفته به پایان لیگ هم قهرمان شیم دیگه حال نمیده.همین

ایام عزت مستدام

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 16:36  توسط رسول   | 

نیمه شرافتمندانه زندگی

قصه ای تکراری و قدیمی ، ولی جذاب و دوست داشتنی
 برای اونایی که تا حالا زندگی نکردن

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 14:4  توسط رسول   | 

از این به بعد فقط لینکش رو می زارم

برای اینکه به خواسته مخاطبین گرامی احترام بگذارم بس میکنم.

خوب تقسیر من چیه ؟؟سردبیر ازم می خواد بنویسم منم می نویسم

ولی باشه دیگه تو وبلاگم نمی زارمشون

خوبه؟

داستان کوتا ها رو میگم بابا

فقط لینکاشو می دم

وقتی مشایی حرف نمی زند و شما خودکشی می کنید...!

وقتی پارازیت ها کشنده اند و اینترنت مختل...!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:32  توسط رسول   | 

داستان کوتاه طنز/وقتی جنبه ریاست نداری…!

شما به تازگی رئیس یه بیمارستان شدید.یه روز صبح مثل همیشه وارد اتاق کارت می شی و با یه گزارش متفاوت روی میز برخورد می کنی.
وقتی به دقت مطالعه اش می کنی متوجه می شی که مربوط به مرگ 3 تن از بیماران بستری شده در بخش مراقبت های ویژه قلب، در سه روز متوالیه.

به مسئول دفترت می گی مسئولین این بخش رو خبر کنه تا به اتاق رئیس بیان و همچنین ازش می خوای تا با مسئول حراست بیمارستان تلفنی صحبت کنی.

مطلب رو با هر کی در میون می زاری صحبت از یه معجزه یا جا خوش کردن عزرائیل می شه.
 


آخه تو گزارش اومده که رو یه تخت خاص در سه روز متوالی سه نفر راس ساعت 8 صبح جان خود را از دست دادن و عجیب تر اینکه یکی از این بیماران خیلی هم حال عمومیش بد نبوده.

تصمیم می گیری که یه ذره به خرافات های دیگران ایمان بیاری و تخت رو جا به جا کنی.
ولی روز بعد دوباره خبر می رسه بیماری که روی تخت جدید هم بود راس ساعت 8 صبح مرده.
دیگه واقعا باور می کنی که اون مکان یه مکان نفرین شده باشه .

سعی می کنی تا این خبر به جایی درز نکنه تا اعتبار کاریت لطمه نبینه. آخه فقط یه هفته از رئیس شدنت می گذره و این موضوع اصلا قشنگ نیست.

شب که تو خونه ماجرا رو برای زنت تعریف می کنی، همسرت میگه: شاید تو اون بخش یکی هست که به رئیس شدن تو حسودیش می شه و با این کار می خواد تو رو عزل کنه!!!!
تمام شب رو به این فکر می کنی که یعنی کی می تونه چنین کاری کرده باشه؟
تقریباً تمام کسانی رو که تو اون بخش مشغول کارهستن از ذهنت می گذرونی، نا گهان متوجه می شی که همسرت چمدونشو برداشته و داره از خونه می ره بیرون.

- کجا داری می ری؟
با گریه همراه با عصبانیت می گه: خونه مامانم اینا؟
- چی شد یه هو؟
- دیگه نمی تونم تحمل کنم.خسته شدم!!
- چرا؟ مگه من چی کار کردم؟
- دیگه می خواستی چی کار کنی؟ تو تمام شب رو داشتی به پرستارات فکر می کردی. اصلا به فکر من نیستی. من تازه امشب فهمیدم که تو منو به خاطر چاق بودنم دوست نداری و دلت جای دیگه ای گیره.

آخه همسرت دکترای ذهن خوانی تصویری داره و تونسته بوده تصاویر پرستارا رو تو ذهن تو ببینه.
امروز صبح که با عصبانیت بیشتر به محل کارت می ری متو جه می شی دقایقی پیش و در راس همون ساعت یکی دیگه از مریضای همون اتاق مرده.

دستور می دی که تمام پرسنل اون بخش چه دکتر چه پرستار رو به بهونه بحران اقتصادی اخراج کنن.

با این کار، موضوع تو سایت های خبری پر می شه و مردم هم پیگیر ماجرا.

چند دقیقه بعد مافوقت هم دستور اخراج شما رو صادره می کنه. ولی نه برای مرگ اون چند نفر و نه برای اخراج این افراد. اون به شما می گه : ما و کل رسانه ها شش ماهه که داریم می کوشیم بگیم بحران اقتصادی به کشورما راه پیدا نکرده ولی تو همه زحمات ما رو به باد دادی!!

یه عکاس جسور تصمیم می گیره تا به بهونه ای راس اون ساعت تو اون اتاق باشه و از عزرائیل عکس بگیره.

برای همین با لباس پرستار وارد بیمارستان می شه و شب رو زیر تخت بغلی معروف شده به جایگاه مرگ سر می کنه .

صبح با صدای جاروبرقی از خواب می پره و متوجه می شه فرد رو تخت مرده.
وقتی می خواد از اتاق خارج بشه متوجه می شه مشتی قمبر دو شاخه دستگاه حیات بخش رو کشیده و به جای اون دو شاخه جارو برقی رو به پریز زده!

پی نوشت :
1- وقتی عکاس موضوع رو برای درج در روزنامه به سردبیرشون می گه، اول بهش می گن به تو ربطی نداره چون تو خبرنگار نیستی.(آخه به روحیه کشی عادت دارن)
2- بعد که خبر رو کار می کنن ،ادیتور یاد آوری می کنه اصلا تو اینجور اتاق ها اجازه جاروبرقی کردن نمیدن که!
من هم می دونم، شما هم انقدر ایراد نگیرین،من که گفتم یارو جنبه ریاست نداشته.خوب برای اینکه بتونه بازنشسته های فامیل رو بیاره سر کار براشون یه پست ایجاد کرده بوده.
 
محمدرسول عاصمی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:39  توسط رسول   | 

داستان کوتاه طنز/وقتی تونل توحید افتتاح نمی شه و "نود سیاسی" هم می خوان!

با صدای ممتد زنگ و صدایی که بیشتر شبیه کوبیدن مشت به دره از خواب می پری.درو باز می کنی و داداشت بدون سلام میاد تو و در رو پشت سرش می بنده.

- چت شده؟

نفس نفس زنان می گه داداش دیدی چی شد؟ بدبخت شدیم!

- چرا؟دوباره چه گندی زدی ؟

- تصادف کردم داداش. فکر کنم یارو مرد. دیدی چه خاکی به سرم شد،حالا چی کار کنم؟

- فرار کردی؟

- آره پس چی؟ می خواستی وایسم تا اعدامم کنن

یه لیوان آب دستش می دی و ازش می خوای تا ماجرا رو برات تعریف کنه

- فکر می کردم تونل توحید افتتاح شده.آخه قرار بود اول مهر افتتاح شه، می خواستم برم جمهوری برا رفیقم گوشی بخرم.وقتی دیدم تونل افتتاح نشده می خواستم از کوچه پس کوچه برم تا به قرارم برسم. به خدا خودش یهو پرید جلو داداش تقصیر من نبود.

- فکر کردی نمی تونن پیدات کنن الاغ؟ ببینم راستی مگه تو طرح داری که می خواستی بری جمهوری؟
- نه برا همینم با ماشین تو رفتم، صبح زنگ زدم زن داداش گفت امروز مرخصی ای، اومدم ماشینتو ورداشتم

- چی؟ با ماشین من رفتی؟

- اوهوم.

- خفکر می کردم تونل توحید افتتاح شده.آخه قرار بود اول مهر افتتاح شه، می خواستم برم جمهوری برا رفیقم گوشی بخرم.وقتی دیدم تونل افتتاح نشده می خواستم از کوچه پس کوچه برم تا به قرارم برسم. به خدا خودش یهو پرید جلو داداش تقصیر من نبود.

- داداش یه چیزی بگم؟

- حرف نزن. نمی خوام صداتو بشنوم

در رو باز می کنی و میری بیرون.در رو هم قفل می کنی تا داداشت فرار نکنه .از تو حیاط زنگ می زنی به 110 و ماجرارو تعریف میکنی. هنوز برنگشتی تو ساختمون که می بینی پلیس می رسه.
بهشون میگی پس چرا وقتی زنگ می زنیم می گیم تصادف شده یا دزد اومده انقدر طول می کشه تا برسین؟

اونا هم بهتون میگن: اینا که گفتی مربوط به بخش ما نمیشه.

داداشت خیلی داد و فریاد میکنه ولی اونا می برنش و و از تو هم می خوان که همراهشون بری. سوار ماشینت می شی و پشت سرشون راه می افتی .

تا حالا تو کلانتری نرفته بودی. یکی نشسته رو زمین و دو دستشو گرفته رو سرش.یکی دسبند به دستشه و تکیه داده به دیوار و سرشو گرفته پایین. یکی می گه اومدم از دست مستاجرم شکایت کنم که سه ماهه اجاره خونه نداده و.....

تو همین حال و هوایی که یکی ازت می پرسه آقا ببخشید من می خوام از دست صدا سیما شکایت کنم کجا باید برم؟

- صدا سیما؟ نمیدونم والا از اون سرکار بپرس

افسر شیفت از اتاق میاد بیرون و میگه : خیلی عجیبه امروز چنین حادثه ای گزارش نشده؟برادرتونم دائم می گه دروغ گفتم. شوخی کردم با داداشم.

بالاخره گندش در میاد که داداشت دو تا خط رو ماشین انداخته و می خواسته به مرگ بگیره تا تو به تب راضی بشی و دعواش نکنی.

دم در که می خوای بری همون یارو رو می بینی که می خواست از صدا سیما شکایت کنه!

- ببخشید آقا چرا از صدا سیما شکایت دارین؟

- آخه فقط در صورتی صدام رو پخش می کنن که یه بار اول جملم ازبرنامشون تشکر کنم یه بار آخر! اون وقت بهشون پیشنهادم می کنن که نود سیاسی – اجتماعی هم درست کنن...!

 

لینک در پارسینه

لینک در رهوا

 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:2  توسط رسول   | 

داستان کوتاه طنز/ وقتی تو به شمال می ری و احمدی نژاد به نیویورک!

 
دوستت بهت زنگ می زنه و پیشنهاد می کنه با هاشون بری شمال

ولی تو بهشون می گی الان تو پارکینگ فرودگاهی و باید آخر هفته رو مشهد باشی

وارد سالن که می شی متوجه می شی به پروازت نرسیدی، با خودت می گی آخه چرا فقط این یه دونه پرواز تو کل تاریخ هوایی کشورمون باید به موقع بپره؟

چون مدت هاست شمال نرفتی و پیشنهاد رفیقت وسوسه‌ات کرده تصمیم می گیری بری شمال، هم اونارو سورپرایز کنی هم اینکه از اونجا بری مشهد و به کارت برسی.

یادت میاد که کارت سوختت رو خونه جا گذاشتی تا در نبودت خانواده ازش استفاده کنن، ولی چون از مدت ها قبل به خودت قول دادی که اصلا تبعات روحی و روانی سهمیه بندی بنزین رو در نظر نگیری و هیچ وقت اجازه ندی برنامت به خاطر سهمیه ای شدن بنزین تغییر کنه راهی جاده می شی.

وقتی تو جاده میری تا بنزین بزنی میگن این جایگاه کارت بنزین آزادش شکسته و هنوزم جایگزینشو ندادن. یه نگاه به آمپر می کنی و می پرسی که جایگاه بعدی کجاست؟

ولی هنوز به جایگاه نرسیدی که بنزین تموم می کنی.وقتی میبینی کسی حاضر نیست کنار جاده بهت بنزین بده زنگ می زنی به رفیقات که قرار بوده بیان شمال.ولی هیچ کدومشون جواب نمیدن
هوا داره تاریک میشه و تو همچنان تو ماشین منتظر رسیدن امدادی که رادیو می گه یه پرادو تو جاده شمال چپ کرده و همشون کشته شدن و طبق معمول فقط و فقط به دلیل بی احتیاطی راننده بوده.

بازم به رفیقات زنگ می زنی ولی هیچ کدوم جواب نمیدن. خیلی نگران می شی، خونه شونو می گیری و می گن که ظهر راه افتادن برن شمال .دیگه داری مطمئن می شی که رفیقات بودن که چپ کردن.

ماشینو رها می کنی و خودتو به اولین پایگاه امداد می رسونی، اونا بهت می گن اگه مشخصات و نام قربانی هارو می خوایید بدونید باید به سایت امداد بری و هیچ کمکی بهت نمی تونن بکنن.
یادت میاد که یه سیم کارت ایرانسل تو ماشین داری. برای اینکه کس دیگه ای رو نگران نکنی تصمیم می گیری خودت سایتو چک کنی.

سیمکارتتو بر می داری و با یه ماشین بر می گردی به همون پمپ بنزین تا از دستگاه عابر بانکش سیمکارتتو شارژ کنی، ولی کارتت تو دستگاه گیر می کنه و یه رسید میده بیرون که روش نوشته : ضمن گرامی داشت یاد و خاطره شهدای هشت سال جنگ تحمیلی به مناسبت هفته دفاع مقدس از پایگاه اطلاع رسانی دستگاه های خود پرداز بین شهری رو نمایی شد و شما در صورت بروز هر گونه مشکل می توانید به این آدرس مراجعه فرمایید .

سرت رو میاری بالا تا خدارو از اعماق وجودت صدا بزنی که چشمت می خوره به یه کاغذ که رو ش نوشته کپی و انتخاب رشته اینترنتی در دفتر پمپ بنزین !

با عجله به اونجا می ری و بعد از کلی خواهش و تمنا اجازه می دن از اینترنتشون استفاده کنی
گوگل رو باز می کنی با آدرس سایت امداد رو جستجو کنی ولی با تعجب با جمله معروف مشترک گرامی .....!مواجه می شی که ناگهان موبایلت زنگ می خوره

- الو چرا جواب نمیدید پس؟
- اول تو بگو ماشینت کنار جاده چیکار می کنه ؟
- زهره مار، الاغ می گم چرا جواب نمیدی؟
- خوب صدای رادیو بلند بود و شش دانگ حواسمون به گزارش مرتضی غرقی از سفر احمدی نژاد به نیویورک بود! نشنیدیم خوب...
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:1  توسط رسول   |